تحقق یک رویا جمعه چهارم آذر ۱۴۰۱، 22:43 وبمو که دارم نگاه میکنم چقدر با شخصیت واقعیممتفاوت بنظر میاد.منِ واقعی یه ادم خیلی شوخ طبعِ که اکثرا دارهبقیه رو میخندونه:>اینجا چرا شبیه شوهر مرده هامچه دوره ی چالش برانگیزی از زندگی رو سپری میکنم!واقعا!توچرا مجبوری برای اینده تصمیم بگیری و با مسائل جدیزندگی رو به رو بشی؟و تو تازه همیشه اون کسی هستی که ممکن نیست خوب رواز بد تشخیص ندی!همیشه میدونی طرف عاقلانه ی ماجراکجاست،اما دلت نمیخواد عاقلانه تصمیم بگیریاز یه طرف حاضر نمیشی احساسی هم برخورد کنی.پس چیکار میکنی؟هیج کار!میگی ولش کن نمیخوام..قیدشو میزنم نه این وری نه اون وریچیزم تو بیتِ ...عه ببخشیداره داشتم میگفتم.خیلی برام سنگینه،باهام اونقدر جدی برخورد کنن که مطمئن باشنالان در اون حدیم که جدی پاسخ بدم..فکر میکنی جوابم تو این شرایط چیه؟عین بچه ها با لبو لوچه آویزون میگم:واسم سخته تو این شرایطقرار بگیرم؛...+یک هفتست دارم متون حقوق رو ترجمه میکنم تموم نمیشهمن از وقتی اومدم این رشته رسما دارم به فنا میرم+دوس دارم تا همیشه هی بنویسم خدای رنگین کمان،چون این مورد، بدجور بهم اسیب زده.
برچسب:
نویسنده: کاوه میرزایی
تحقق یک رویا چهارشنبه بیست و هشتم دی ۱۴۰۱، 17:12 به اینکه دغدغه هام چیان؟و در عین حال که پر از دغدغدماز یه طرف میگم اصلا دنیا ارزش داره واسه ی اینا؟:)همه چیز خوبه و خوب نیست.. ولی جا داره واقعا صدهزار بارخداروشکر کنم،برای هر چیزی که الان هست.به هر حال آدم هرجای زندگیش باشه دلش چیزای دیگه رو میخوادپس نباید یادش بره که ،جایی که الان هست هم خوبه.+راستش از اینکه کسی درکم نمیکنه ،ناراحت میشم..ولی چه میشه کرد دیگه؟بیام بشینم فکر کنم درست میشه؟++بخشی از امتحانات و دادم و بخشی موندع و هم راضیم وهمناراضی...+++کیمیا واقعا سوهان روحم شده با دو رو بودنش و دروغاش و اب زیرکاه بودنش..واقعا چرا من با این دختر دوست شدم؟++++توی هوای سرد توی ماشین دور زدیم و رانندشون من بودمدنت و بستنی و پاستیل و ابمیوه خوردیم،یکم حرف زدیمراجب آدمای اطراف و اینکه بالاخره چی بشه و باز هم به هیجنتیجه ای نرسیدیم..اینکه ما ۴ نفر بودیم و یکیمون با ازدواج کاملا اشتباهش از ماجدا شد..اینکه این وسط دخترش به دنیا اومد و رویه ی ما ۳ تا اینه که بچه که گناهی نداره،باشه به خاطر بچه...من خیلی ومتر از اونا خودمو درگیر این ماجرا کردم و عملا تویبحثا و دعواها نه سر پیازم و نه ته پیاز،بازم ترکشا بهم اصابت میکنهبهتره قبول کنیم اون از اولشم از زندگی همینو میخواسته.+++++ننمیدونم چرا دانشگاه رفتن من انقدر پرحاشیه س؟
برچسب:
نویسنده: کاوه میرزایی